موهبت ظالمانه زمان
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
بعد از هجرت آدم ها از زندگیمان خیلی چیزها دیگر سر جای خودشان نیستند ، احساس کلافگی امانمان را میبرد ، کلافگی برای عادت به نوع دیگری از زندگی که دیگر نمیتوانی داشته باشی اش . اما گذر شلاقی زمان و روزها به مرور همه چیز را بر میگرداند سرجای خودش ، زمان آنقدر آرام و بیرحمانه این کار را انجام میدهد که آد...
بی زمان ...
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
ما مناسبترین آدمهای ممکن بودیم برایِ هم که توی نامناسب ترین زمانِ ممکن برخوردیم به هم..... xa0
هوای دو نفره...
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
امروز هوا از آن دونفره های ِ لوس است.از همان ها که عشقُ عشقبازی می زند به سرِ آدم.تا تهِ یک جاده ی جنگلیُدلِ یک کلبه.تا خودِ آغوش.دردسرت ندهماز همان هواها ست که نیستی..
درد و دل
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
به خاطر اختلاف ساعت م با کامیار، مجبورم گاهی voice بدم ، تا وقتی از خوابxa0 بیدار شد ، گوش کنه... غروب جمعه چه قدر همیشه دلگیره.xa0 مامان فری هم زنگ زد و حال و احوالش خوب نبود، تب داشت و بی حوصله بود. گفت
نمی دانم...
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
دلت که گرفته باشد نه با آمدن پاییز خوشحال میشوی نه از رفتن آخرین قدم های شهریور دلت که گرفته باشد نه صدای هیچ قناری زیباست نه هیچ رودی جاری دلت که گرفته باشد فرقی نمیکند نام خیابان ها چه باشد ، آزادی
سهم من از زندگی
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
دست بردار !از رابطه ها و آدم هایِ اشتباه ، از تلاش هایِ بی فایده و تنش هایِ بی نتیجه ...نه آدم ها عوض می شوند ، نه همه چیز ، همانی می شود که تو می خواهی !بیخیالِ نداشته هایی که چون - دست نیافتنی اند -
سپاس از تو
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 6:56
۴ اکتبر به خاطر ایمیلی که دریافت کردیم، تماس گرفتیم. برخورد عالی و تعریف و تمجید بابت فایل کردن مرتب پرونده... دو هفته انتظار برای نتیجه نهایی. خدایا شکرت
دیشب که نبودی...
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
دیشب اینجاکه نبودی نــم بــــاران زده بــــــودتب شعــرم بـه هوایت به خیابان زده بــود پرسـه در کوچه ی شبــهایِ تو می زد غزلم واژه هـــــا در طـلبـت سر به بیابان زده بـود
ادامه پست قبل
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
اون موقع ۲۴ ساله م بود. ادامه کامنت ها:xa0 امیر و نرگس، اسم مستعار هستن. xa0:xa0سارا جوون شب از نیمه گذشته! ورق ها تو دستم بی خودی بور می خورن...xa0دارم به توو نرگس فکر می کنم. بغضم گرفته... و یهو با صدای گری
به فصل اندوه
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
ما رااندوهی کشتکه با هیچ کس نگفتیم...
پای تو موندم...
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
همین قدر دور بمون، بذار از دور دوستت داشته باشم.... هر جایی که احساس کنم، اونجا بودی،قلبم تند تند میزنه.. اما نمی خوام ببینمت... توی هیچ جمعی که باشی، منو نخواهی دید... من از دور ، دوستت خواهم داشت... حس و حالت، تمام فکر و ذهنم و درگیر کرده از صبح...... xa0 xa0
دلخوشی من
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
به همین دلخوشم که هنوزدلواپسیهایم را بلدی...وقتی دلَم میگیرد بی آنکه بگویم،پنجره را باز میکنیوقتی باران میبارددر لیوانِ خودتبرایم چای میریزیو پرده را کنار میزنی.برای دستهایم نگرانیوقتی میلرزد
بازگشت به وبلاگ
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 18:10
بچه های وبلاگ نویس یادتونه یه زمانی چه قدر وبلاگ نویسی رو بورس بود..xa0 زندگی خیلی ها از این طریق عوض شد،از جمله خود من... خیلی دوستی های ماندگاری این وسط شکل گرفت..حتی بعضی ها دوستی هاشون از وبلاگ به ا
خوبه این تنهایی
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 16:59
چه قدر تنهایی خوبه،، هیچ کس نباشه و هیچ حرفی زده نشه.. چرا باید د
خواهری
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 6:02
بالاخره یک شب تو را از خیالم بیرون میکشمدستت را میگیرم وتمام سطرهایی را که برایت نوشته ام نشانت میدهم،تو را از لابه لای آنها عبور میدهم..بغض هایم را یکی یکی رو میکنمو همه ی حرفهای نگفته ام را می گویم.. چهره ات را تصور میکنم،از اینهمه دوست داشتن زبانت بند می آید..باورت نمیشود که یک نفر می تواند تا ای...
با تو بودن
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 11:45
"با تو بودن را دوست دارم"گمان نکنم عبارت بهتری به جز این جمله برای بیان احساسمان به دیگری وجود داشته باشد. نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ توسطxa0ٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِسارا
روزهای دلگیر...
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 11:45
در زندگی روزهایی هست که آدمی شاید بعدها تجربه شان کند، از آن تجربه هایی که همان یک بارش تا آخر عمر به یادت خواهد ماند، از آن تجربه هایی که هر موقع به یادشان بیوفتی کف دستت را روی زانویت میسابانی و لب هایت را به نامنظم ترین حالت ممکن در دنیا روی هم فشار میدهی ، از آن تجربه هایی که کم حرف ت نمیکند، لا
سرزمینم.... اینگونه گذشت بر ما....
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:28
داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد..!ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم..!هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم..!ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم..! ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزن
پروانه تنها
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 12:28
[unable to retrieve full-text content]مث یه پروانه ام که توی باد، اسیر شده و غم رسیدن به مقصد روی بالهاشه. اولش شروع کردم به بال زدن، اما دیدم توان مقابله با باد رو ندارم، خودمو سپردم بهش... حالا هر طرف می چروخه منو.... کاش زودتر این طوفان تموم بشه..xa0 xa0