خرید بک لینک
به خاطر اختلاف ساعت م با کامیار، مجبورم گاهی voice بدم ، تا وقتی از خواب

بیدار شد ، گوش کنه...

غروب جمعه چه قدر همیشه دلگیره.

مامان فری هم زنگ زد و حال و احوالش خوب نبود، تب داشت و بی حوصله بود.

گفت میخواستم فقط صداتو بشنوم، و آخرش پای تلفن کلی ماچم کرد...

بغض م گرفت .. کاش سر حال بود، کاش می تونستم باهاش برم بیرون و مسافرت.

با هم راه بریم، آشپزی کنیم.. برقصیم....

مامان فری م، دست پختش عالیییی بوده..

همیشه خونه شون پر از مهمون و همیشه تو مسافرت بودن.

اما الان به خاطر سن بالا و مشکل کمر، تقریبا خونه نشین و بی حرکته.

داشتم به کانتکت هام نگاه میکردم.

شماره های زیادی save دارم، اما فقط دلم میخواست الان با یکی حرف بزنم،

اما کسی و پیدا نکردم، که حس کنم غروب جمعه حال حرف زدن با من رو داشته باشه!!!!

دوستام همه گرفتارن،، بهترین شون تازه یک ماهه مامان شده...

و بقیه هم همین شرایط و دارن ..

باز اومدم اینجا...

خونه ی خودم..

فردا ساعت ۹ صبح ، وقت دکتر دارم، با دکتر خضری عزیز ، که کلی مشتاق

دیدنشم.....

امیدوارم این روزای آخر ، زودتر بگذره و ۱۷ اکتبر برسه......

خدایا ، به خاطر تمام ناشکری هام،منو ببخش....

بیشترین چیزی که همیشه عذابم میده و منو ازت دور می کنه گاهی،

نقطه ضعف همیشگی م در مورد حیوون هاست و مخصوصا سگ ها...

وقتی این همه ظلم و ازار و اذیت از طرف موجود دوپا می بینم،

شک می کنم به وجودت...

وقتی این بیچاره ها رو این قدر بی پناه و درمونده می بینم، نمی فهمم حکمت

آفرینش شون و.....

گربه نازی بود که با تفنگ ساچمه ایی، به نخاع ش زده بودن، و با موتور گویا، از روی پاهاش رد شده بودن، گوشه ی جوب ناتوان و گرسنه و بدون حرکت، افتاده بود، من که دلم سوخت و داغون شدم....

خدایاااااا،، تو هم دیدی این صحنه رو.... مگه خودت نیافریدی،،، چرا پناهشون نیستی؟؟؟؟

توی سفر آخرم به شمال، سگ های دیدم که از شدت گشنگی تمام استخون های بدنشون زده بود بیرون...

تا جایی که در توانم بود غذا خریدم و گذاشتم،، اما دارم فکر میکنم فردا و فرداها

چی میخورم ؟؟ ایا از گشنگی می میرن یا از شدت کتک ها و لگد های موجود دوپا.......

کاش بودی و میدیدی خداااااا

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 6:56

صفحه بندی