خرید بک لینک

دلش میخواست همیشه مهربان باشد.
نه 1 اینکه بگویند فلانی چه قدر خوب است، بیشتر برای این بود که «مهربان بودن» حس خوبی به او می داد.
گاهی ، مهربانی ش را وظیفه حساب می کردن، اما باز مهربان بود...
برای همه...
حتی آدمهای نا سپاس...
مدتی به این منوال گذشت..
دچار افسردگی شد، به قرص و دارو پناه آورد..
و عوارض بعد از آن، به سراغش آمدن...
متوجه شد، همان آدم هایی که این قدر هوایشان را داشت، حاضر نشدن، در زمانی که نیاز به کمک داشت، همراهی اش کنند یا لااقل به او ، احترام بگذارند...
از خودگذشتگی و فداکاری که تبدیل به وظیفه شده بود، چنان اندوهی بر دلش گذاشته بود که هیچ چیز خوشحالش نمی کرد.
تصمیم گرفت..
اول از همه با خودش جنگید برای اینکه به خود بفهماند که همیشه مهربان بودن، در دسترس بودن، فداکاری و از خودگذشتگی، خوب نیست...
1 1، اول به فکر 1 باش.
دختر جان، با آدم های که به احساس تو ضربه زدن، خداحافظی کن.
یک خداحافظی ابدی..
دختر جان، از این به بعد آن طوری که دلت میخواهد 1 کن.
و حالا ..
او خوشحال است..
خود را حتی از اسارت دوستی های به ظاهر قدیمی و چندین ساله ،ولی پوچ، رها کرده...
او خودشحال است...

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 9:26

صفحه بندی