خرید بک لینک

نشسته ام پشت پنجره مه گرفته ی خانه ی ویلایی.
گاهی به تو فکر می کنم ، عشق جانم و گاهی به سالی که روبه اتمام است.
می دانی چیست؟
این روزها که رمق هیچ نیست، دنبال ردپایی از یک رویای شیرین م...
فصل ها را به خاطر می آوردم،
بهار را ، که با سیل و ویرانی شروع شد.
بی راه نگفته اند، سالی که نکوست از بهارش پیداست...
و این زمستان....
اه ، از این زمستان...
زمستان سپید و شوم، در هجدهمین روزش...چنان داغی بر دلمان گذاشت که از آن روز به بعد، دنیا رنگ شادی به خود ندید..
می دانی چیست!!
می گویند نویسنده ها در دل سختی، با عشق و شعر زنده اند،
عشق به هر چیزی،. حتی آزادی..

رازهای شادی آنها را با تو در میان خواهم گذاشت.. تا به قدرت خود واقف شوی...
در هجدهمین روز از زمستان، ۱۷۶ فرشته را دیدم که با بالهای سوخته ، با آوازی غمناک، با تبسمی معصوم ، از محله های کودکی خود، پر کشیدند و در پناه آسمان آرامیدند...
آیا هنوز کسی هست که به آغاز فصل سرد، ایمان نیاورده باشد .
آیا دوباره سبز خواهیم شد.....

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 5:10

صفحه بندی