امشب در پناه شب ، با گیسوانی سنگین، دیوانه وار، با پای برهنه و دست و پای لرزان ، از بین شکوفه های شب بو، ترا میخوانم...
چهره ات پیدا نیست...
بگذار از تو عبور کنم و در دور بمانم...
بارها گفته ام، از من فاصله بگیر...
بگذار در امن ترین نقطه از تو، بمانم و برهم...
برچسب:
نویسنده: کیانوش دادخواه