خرید بک لینک

دهه شصتی 1 عزیز و دهه های مثل ما...

البته که نمی خواهم جمع بندی کنم، چون همیشه ،

1 هایی قوی و خارق العاده ای هم وجود دارند،

که از پس بدترین شرایط برآمده اند..

اما در شرایط مشابه آزمایشگاهی

( ببخشید زندگی و دوران سیاه مدرسه) معمولا با خروجی

آدمهایی ترسو و پر از استرس ، گاها با تپش قلب ،

( قبل از وقوع اتفاق) روبرو هستیم...

دختر بچه ی هشت ساله ای را تصور کنید.

که در کلاس دوم دبستان مشغول تحصیل است.

از آن اخم های معلم و صدای تحکم آمیز و

بدون احساس ناظم و آن خط کش بلند سر کلاس

که بگذریم،

آن گوشه حیاط ، یک در آهنگی زنگ زده هست

که پله های دارد به طرف زیر زمین که انتهای آن بخاطر تاریکی

معلوم نیست..

اولین بار قصه ی آدم و حوا را در صف کلاس دوم ، شنیدم.

البته که آن قدر موضوع مهمی بود که ما را مجبور کردن ،

روی زمین بنشینیم...

بگذریم...

از آن زیر زمین مخوف بگویم که به «سیاه چال» معروف بود..

تمام آن سالهایی که در آن شکنجه گاه

( ببخشید مدرسه) گذشت، 

کابوس تبعید شدن به آن سیاه چال را داشتیم...

بعدها که بزرگتر شدیم، و جشن نه سالگی را در

مرقد مطهر امام گرفتیم و چشممان به معلم های دینی و

گوشمان با انتقام های الهی آشنا شد، 

آن سیاه چاله را فراموش کردیم و در پله های وحشت بالاتری

، طی مسیر می کردیم... 

کاش در جایی زندگی می کردیم، که حداقل به 1مان از

صلح و دوستی و زیبایی می گفتیم.. 

کاش به جای زنگ دعای زیارت فلان و بسان و

اردوی فلان شهر زیارتی و... به مزرعه حیوانات می رفتیم

و به جای آتش زدن پرچم فلان کشور ، 

در بیست و دوم بهمن ماه، روزنامه دیواری بزرگی

از تمام پرچم ها و کشور ها به رسم صلح و دوستی

می کشیدیم...

و بجای تکرار طوطی وار مزخرف ترین آهنگ ها که می گفت:

خون جوانان ما، می چکد از چنگ تو....

از عشق و زمین و گل و باران و شروع غزلی تازه، خبر

می دادیم..

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 9:26

صفحه بندی