خرید بک لینک
حالم زیاد تعریفی نداشت...
وقتی ازت بی خبر بودم...
تمام همون لحظه های تموم نشدنی ه سخت.
نمی دونستم ، دقیقا حس م چیه..
اگه دور میشدی، می اومدم سمتت،، و اگه نزدیک میشدی،من دور ......
این حس لعنتی و مسخره رو خاکش کردم،
با کمک یکی.... یه دوست...
یه دوستی که ازعالم غیب ،یهو رسید.
دقیقا توی همون لحظه های که بیشتر عذاب می کشیدم...
اره، من از راهی که انتخاب کردم، اصلا مطمئن نیستم...
اما ، به تو هم نمیشد فکر کرد...
اسمتو، گذاشتم علاقه ی خوبم،، علاقه جان، علاقه ی دوست داشتنی خودم...

الان ، دیگه همه چیز عوض شده..
خیلی دلم میخواد یه روز تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم:
میدونی چه قدر دوستت دارم، پس کلی مراقب خودت باش....
روز آخر ، شاید...


یه غمی هست که میره و دوباره بر میگرده....

آب دریا را اگر نتوان چشید،
هم به قدر تشنگی باید چشید.....


در آخر اینکه هیچ ادعایی تو عشق نیست....
هر نوش دنیا، یه نیشی هم داره......
من ، گذشتم از همه چیز...

امروز، تو رو مقابل خودم می بینم، به عنوان کسی که حرفی برای گفتن داره،کسی که درونش پره، و به حکم همین استاد بودن، ادب می کنم در مقابلت.

خلاصه اینکه ماجرا رو موجر و کوتاه کردم.
مث وصیت نامه شد..
شاید هم شد.
بشر بی قرار....

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: پنجشنبه 15 فروردين 1398 ساعت: 4:38

صفحه بندی